![]() |
![]() |
|
| دغ دغ ه- های من |
|
در التهاب روزها تو را به یاد می آورم تنها یک شب در حافظه ام مهتابی ست شبی که انگشتان تو، ماه را به نشانه گرفته است بالای هر دستی، دست های من است که سالهاست دراز به دراز راه ها، به پاهایت نمی رسد به کدامین دیدار دلخوش کنم؟ و به کدامین گفته ها؟ وقتی، دیداری ندیدنت را و حرفی نگفتنت را نصیبم می کند! کجاست لحظه ای که بوی تو را ندهد؟ می گریزم به تنهایی از تنهایی نیز می گریزم از تمام آدم هایی که تو را به یادم می آورند از گل هایی که زبان مرا نمی فهمند و قاصدک هایی که لجبازی می کنند در انتظار بلندِ من چگونه از تو نگویم؟ و چرا از تو بگویم؟ که تنها یک چیز ناگزیرم می کند از تمامِ چیزها که هستم، چون تو را دوست دارم و باید از تو بگریزم چرا که جاذبه ی تو مدام زیر پاهایم را خالی کرده است تا دوباره به یادت بیاورم، باید فراموشت کنم چون پرستویی که هوای آشیانه اش تنگ است برهنگی این پاییز، مرا به گریه می اندازد..... |
|
+ نوشته شده در
ساعت 4:49 PM توسط سمانه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 شهریور 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 |
|
RSS
|